تبليغاتX
فقط خودم فقط خودت

 

آنچه دختران تمايل دارند پسران بدانند

 

 

 

 

 

اين مي تواند احساس خيلي از شماها باشد: خسته شده ايد. احساس مي کنيد که هر کاري که لازم است را براي به دست آوردن زني بااصالت با ويژگي هاي ممتاز انجام مي دهيد اما خانم ها به شما جواب نمي دهند. تصور شما اين است که خانم ها معمولاً دنبال مردي کامل هستند که در واقعيت وجود خارجي ندارد.

 

اما اگر از دوستان دخترتان سؤال کنيد، مطمئناً پاسخ ديگري دريافت خواهيد کرد. درست است که آنها زيبايي ظاهري، جذابيت و رمانتيک بودن را در مرد ايدآلشان دوست دارند، اما آنقدرها هم که شما فکر ميکنيد درگير اين مسائل نيستند. اگر ميخواهيد بدانيد واقعاً به چه فکر ميکنند، به مطالب زير توجه کنيد.

 

 

 

کمي احترام بگذاريد. وقتي نوبت به احترام گذاشتن به خانم ها مي رسد، مردهاي ايراني فرقي با بقيه مردهاي جهان ندارند. خانم ها وقتي بشنوند که طرفشان در مورد زنان ديگر غيرمحترمانه صحبت مي کند، خيلي سريع عقب مي کشند. من با مردان زيادي روبرو بوده ام که به خاطر اينکه علاقه اي به من نداشتند، به خودشان اجازه ميدادند که وقتي زن زيبايي مي بينند آنها را جذاب قلمداد کنند يا زناني که جذابيت کمتري دارند را به عناوين ناخوشايند بخوانند. حتي اگر اين نحوه صحبت کردن به صورت شوخي هم بيان شود، باز اگر خانم ها ببينند که طرفشان زنان را نوعي شيء قلمداد ميکند، آزرده خاطر خواهند شد.

 

مردها به صورت هاي ديگر هم مي توانند احترامشان را به خانم ها نشان دهند. وقتي در را براي خانم ها باز مي کنند، به آنها صندلي تعارف مي کنند، يا او را تا اتومبيلش همراهي مي کنند، در نظر خانم ها بسيار مؤدبانه مي آيد. اکثر مردها وقتي با يک خانم قرار ملاقات ميگذارند، چنين رفتارهايي از خود نشان مي دهند، اما با دوستان دختر معموليشان چنين برخوردي ندارند.

 

با همه مهربان باشيد. ممکن است تعجب کنيد اگر بفهميد که خانم ها شما را حتي در عادي ترين برخوردهايتان با ديگران هم ارزيابي مي کنند. آنها نه تنها به رفتار شما با خودشان، بلکه به نحوه برخورد شما با ديگران هم توجه مي کنند. مهرباني، بخشندگي، و خدمت رساني، از ديدگاه آنها خصوصياتي قابل تحسين است.

 

به دنبال مشاوره و راهنمايي هاي معنوي باشيد. خيلي از مردها از اينکه ميبينند خانم ها به دنبال مردان باايمان و معنوي هستند تعجب مي کنند. آنها تصور مي کنند که ايدآلي که خانم ها دنبال آنند، وجود ندارد اما من از زبان خانم هاي زيادي شنيده ام که اين ويژگي برايشان از اهميت بسيار بالايي برخوردار است. خانم ها معتقدند که افراد باايمان و متقي، در ازدواج هم کمتر مرتکب گناه مي شوند و بيشتر مي توان به آنها اعتماد کرد.

 

خانواده تان را دوست داشته باشيد. خانم ها همچنين به نحوه برخورد آقايون با مادر، خواهر و حتي مادربزرگشان هم دقت ميکنند. آنها از اينکه مي بينند مردي با زنان خانواده خود نيز رفتار خوبي داشته و به آنها علاقه دارد، احساس امنيت بيشتري ميکنند و تاحدودي مطمئن مي شوند که با آنها نيز رفتاري پايين تر از آن نخواهند داشت.

 

ازدواج را جدي بگيريد. براي خيلي از آقايون، ازدواج چيزي است که هيچوقت از آن صحبت نمي کنند. حتي اگر در خيالشان باشد که يک روز ازدواج کنند، معلوم نيست که هيچ برنامه اي براي آن داشته باشند.

 

يکي از دوستان من يکسال پيش ازدواج کرد. کمي بعد از ازدواجشان اتفاقي براي آنها افتاد که مجبور مي شدند به فرانسه رفته و آنجا زندگي کنند. بعد از سه ماه ديدم که آماده رفتن شده اند. وقتي از او پرسيدم که چطور به اين سرعت توانستند مشکلات ماديشان را حل کرده و برنامه رفتن را جور کنند، دوستم رازي را با من در ميان گذاشت. او گفت که همسرش از سالها قبل از ازدواج براي زندگي خانوادگي خود در آينده پس انداز ميکرده است، به همين ترتيب بوده که توانسته بود بدهي شهريه دانشگاه او و همچنين ماشين هاي هردوشان را بپردازد.

 

من واقعاً چنين دورانديشي را تحسين مي کنم. بااينکه همه ي آقايون ممکن است قادر به رسيدن به چنين اهداف مالي نباشند، اما برداشتن قدم هايي کوچک هم که به خانم ها نشان دهد خود را براي ازدواج آماده مي کنند،  هم خوب است.

 

يکي ديگر از نشانه هاي ميل به ازدواح، آمادگي پذيرفتن مسئوليت است. خيلي از مردها مي خواهند با همان آزادي و بي بند وباري که در دوران دانشگاه داشتند، تا آخر عمر زندگي کنند و از قبول مسئوليت هاي جديد سر باز مي زنند. اين آدم ها بايد بدانند که خانم ها دنبال يک پسربچه نيستند، آنها دنبال مرد زندگيشان هستند، کسي که بتواند از آنها حمايت کرده و از خيلي جهات تامينشان کند.

 

پيشقدم شويد. وقتي از خانمي خوشتان مي آيد و احساس او را نسبت به خودتان نمي دانيد، اين شما هستيد که بايد پيشقدم شويد. خيلي از مردها را مي شناسم که از روي غرور هيچوقت جلو نمي روند و از باب آشنايي را با زن مورد علاقه شان باز نمي کنند. خيلي ديگر از اينکه طرف مورد نظر دست رد به سينه شان بزند مي ترسند و جلو نميروند. گروه اول بايد بدانند که با غرور هيچوقت به آنچه ميخواهند، نمي رسند و گروه دوم هم بايد به خدا توکل داشته باشند و بدانند اگر خواست خدا در آن باشد، حتماً موفق مي شوند.

 

ريسک کنيد. خيلي اوقات مردها باعث مي شوند که رابطه شان بر هم بخورد چون وقتي که نوبت به تصميم گيري مي رسد، اقدامي نمي کنند. آنها بايد بدانند که شجاعت و جسارت مردان براي خانم ها ارزش زيادي دارد. با طرفتان روراست باشيد و حرفي که مي خواهيد بزنيد را بدون اين پا و اون پا کردن به او بگوييد. رک و راست بودن هميشه مورد تحسين خانم ها بوده است.

 

 

 

شما آقايوني که فکر ميکنيد خانم ها به دنبال مرد کامل و رويايي توي قصه ها هستند، بدانيد که اشتباه مي کنيد. شما تصور درستي از خواسته هاي خانم ها نداريد. آنها به دنبال مهرباني و محبت، احترام و توجه، و صداقت و ابتکار عمل هستند. آنها به دنبال آن مرد کاملي هستند که درون شما وجود دارد، پس معطل نکنيد

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

انتظارات آقايون از خانمها

 

 

 

 

 

در حقيقت خيلي ساده است.

 

در اعماق قلب هر مردي اين آرزو وجود دارد که همسرش با تمام وجود به او اعتماد داشته باشد. چند بار شده مردي را ببنيد که به همسر خود مي گويد: "فقط اگر به من اعتماد داشتي..."

 

بيشتر آقايون در عجب هستند که چرا انجام چنين کار ساده اي براي بيشتر خانم ها دشوار است. پاسخ اين سوال در تفاوت هاي فيزيولوژيک موجود ميان جنسيت هاي مختلف نهفته است.

 

اين امر از همان آغاز تولد معنا پيدا مي کند. پسر بچه ها داراي هورمون تستسترون هستند. مزيتي که دختر بچه ها فاقد آن مي باشند. با توجه به دارا بودن تستسترون، آقايون مي توانند به راحتي در برابر مشکلات از خود دفاع کنند و در صورت نياز هنگام مواجهه با خطر پا به فرار بگذارند.

 

بيشتر دختر خانم ها داراي چنين توانايي نيستند. آنها نمي توانند از لحاظ بدني در مواقع خطر از خود دفاع نمايند.

 

اگر پسرها به فردي اعتماد کنند که نهايتاً به آنها صدمه بزند، باز هم توانايي دفاع کردن از خودشان را دارند (و يا مي توان گفت که از هيچ تلاشي در اين زمينه مضايقه نميکنند). از سوي ديگر دختر خانم ها در شرايط مشابه خلع سلاح شده و قدرت برخورد فيزکي را ندارند.

 

از آنجايي که اعتماد تنها از جايگاه قدرت ايجاد مي شود، در آينده که اين دختر بچه ها تبديل به خانم هاي بالغ مي شوند، بازهم جايگاه آسيب پذير خود را حفظ مي نمايند. زمانيکه احساس مي کنند ممکن است از جايي به آنها آسيب برسد، ترجيح مي دهند که به طرف مقابل اعتماد نکنند.

 

بنابراين آقايون بايد بدانند زمانيکه از همسر دلخواه خود تقاضا مي کنند تا به آنها "اعتماد" کند، نبايد تصور کنند که آنها توانايي انجام چنين کاري را ندارند، بلکه بايد درک کنيد که بانوان قدري آسيب پذيرتر از آقايون هستند. اگر از او انتظار داريد که اعتمادش نسبت به شما جلب شود، بايد کارهايي انجام دهيد که به واسطه آن به ايجاد چنين حسي کمک کرده باشيد.

 

البته ابزار و موقعيت هايي هستند که مي توانيد براي گسترش اعتماد، روي آنها "حساب کنيد". خوشبختانه اکثر خانم ها با چنين ابزار و موقعيت هايي آشنا هستند و به راحتي آنرا قبول مي کنند. امري که سبب مي شود خانم ها راحت تر به آقايون اعتماد کنند اين است که آقايون بر طبق گفته هايشان عمل کنند. قول دادن در شرايطي که به آن عمل نکنيد، براي خانم ها بي معناست.

 

يک خانم بايد ببيند که همسرش به قول هايش عمل مي کند، چراکه هميشه ديدن، تاثير بيشتري نسبت به شنيدن از خود باقي مي گذارد. اجازه دهيد تا بيشتر برايتان توضيح دهم؛ به عنوان مثال تصور کنيد کسي به شما مي گويد که من بد جنس ترين آدمي هستم که آنها تا به حال ديده اند. براي ماهها تنها چيزي که به گوش شما ميرسد اين است که من تا چه اندازه با خانواده و دوستانم بدرفتاري مي کنم.

 

يک روز با من قرار ملاقات مي گذاريد و در طي اين جريان، متوجه مي شويد که من آنقدرها هم که تصور مي کرديد، وحشتناک به نظر نمي رسم و در عين حال کمي خوش مشرب هم به نظر مي رسم. آيا تنها يک ويزيت کافي است تا عقيده کلي شما نسبت به من تغيير پيدا کند؟ البته که نه!

 

اما اگر به طور مکرر با خوش رفتاري ها و فروتني هاي من نسبت به خودتان آگاه شويد، کم کم نظرتان در مورد من شروع به تغيير پيدا کردن مي کند.

 

مهرباني که شما در طي چند هفته آخر، از جانب من دريافت کرده ايد با چيزهايي که قبلاً در مورد من شنيده بوديد، مطابقت ندارد. تمام شايعاتي که در مورد بدجنسي من شنيده بوديد، رفته رفته از ذهنتان محو مي شود. با گذشت زمان از طريق اعمال من، افکار منفي شما در مورد شخصيت من عوض خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:21  توسط فرناز | 

سلام علیکم

 

حال شما ؟ خوش می گذره ؟

این جا که بد نیست فقط دو روزه که مدرسه رو خودم تعطیل کردم ایشالا شنبه یا یکشنبه هم حال مدیرمونو قراره حسابی بگیرم .

حالا می گم چرا ؟

خوب می بینین که الان همه گوشی موبایل رو خیلی راحت می برن مدرسه خوب منم می بردم ولی تو این مدت گوشی بابا مو امانت گرفتم و کلی باهاش حال می کردم و گوشی قرازه منم دست بابام بود تا اینکه سه شنبه تو  زنگ تفریح اول ناظم مون گوشی رو ازم گرفت . حالا از شانس بد  همون شب بله برون خواهرم بود . خلاصه که اومدم و به خواهرم و مادرم گفتم مامانم هم صبحش به بابام گفت و بعد اومد مدرسه و بعد از کلی حرف و مسخره بازی مدیر و ناظم و .... گوشی رو ندادن تازه گفتن 29 خرداد که امتحانات ثموم شد بیا گوشی رو بگیر.برگشته می گه چون خودت تا حالا مورد نداشتی و تو گوشی هم چیز نا مربوط نبوده گوشی رو بهت پس میدیم  .ولی خودمونیم من که از ناظم مون با اون اخلاق گندش خوشم می اومد حالا به خونش تشنه ام چون چند تا حرکت کرد که فهمیدم تا حالا هر چی ازش شنیدم درست بوده خلاصه که الان تو این دو روزه با وجود اینکه حالم خیلی گرفته بود کلی بهم خوش گذشته و کلی خندیدم ولی از یه چیز خیلی می ترسم اینکه مدیرمون بهم کارت واسه امتحان نهایی نده بی انصافا انضباطم بهم 19 دادن . دیگه بگم که شنبه شب عقد کنون خواهرمه و مدیرمون هم گفته یکشنبه کارت میده و پس من شنبه هم مدرسه نمی رم ولی ظهرش یه سر میرم که با بچه ها بریم تعقیب مدیر جون راستشو بخواین خونش سه کوچه از ما پایین تره ولی پلاکش رو نمیدونیم . چون باهاش خیلی کار دارم . از همه بهتر که داداشم داره 2روزه میاد تهرانو بر می گرده سر درس و مشقش . و نتیجه اخلاقی از اومدن داداشم اینه که تو گرفتن حال مدیرمون کمکم می کنه البته اولش می خواستم با یه سری از بچه ها که از مدیرمون کینه دارن یه سری اقدامات کنم ولی پشیمون شدم چون دختر ها هم ترسو و هم بی عرزه ان . حالا الان فکر می کنین که من چه آدم مسخره یا کینه ای هستم که می خوام این کارای پلید رو بکنم ولی نه خداییش دارم با این حرکت به اون بی خاصیت (مدیرمون ) یه درسی بدم که هم دل خودم و هم دل بر و بچ خنک بشه چون اون آدم به ظاهر آدم هر چی بکشه حقشه چون خدا شاهده نه از همکاراش که باشن معلم های ما نه بچه ها خانواده هاشون از این بشر دل خوشی ندارن . تو این 2 ماهه باور نمی کنین اگه بگم مدیرمون دسته کم با 5 یا 6 تااز بچه ها خانواده ها شون دعوا کرده .

وای چقدر پر حرفی کردم .

وبلاگم دیگه کم کم داره می شه به یه دفتر خاطرات تبدیل می شه .

راستی از نظر اون دشمن عزیز تو پست قبلی خیلی زیاد تشکر می کنم چون حرفش یه تلنگر بود و واقعا منو تکون داد و البته با ید بگم که خودم که کلی عا قل شدم و به یه نتیجه هایی رسیده بودم .

فعلا خدا نگهدار .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:2  توسط فرناز | 

سلام عرض شد خدمت همه ی رفیق رفقا و دوستان و عزیزان و آشنایان و هم وطنان و بیکاران اینترنتی و وبلاگ نویسان و دانش آموزا ن و دانش جویان و کارمندان و .........

من اوووووووووووووووومدم

خیلی وقت بود که پستی نداشتم و قرار بود تو این پست یه سری شعر بزارم ولی بی خیالش شدم چون دیگه دپرس نیستم که هیچی خیلی هم توپم .

در ضمن اون شکست عشقی که گفته بودم تموم شد و همه چی دوباره قشنگ شد

و ...  خودش اومد منت کشی و خلاصه که فهمیدیم همه چی یه جور امتحان بوده از طرف خدا برای من و ...   .

دیگه بگم براتون که چهلم دوستم هم دیروز در اومد و وضعیت درس و مشق هم میزونه و خودم هم دیگه بد اخلاق نیستم و مهربون شدم و از این حرفا ...........

الان هم هدف از ارسال این پست ابراز وجود بود .

فردا امتحان جامعه شناسی دارم و هیچی هم بارم نیست در نتیجه من الان میرم درس بخونم و شما ها هم همینطور تو اینترنت ول بچرخین 

.............. راستی بچه ها یه چیزی بگم جالب

 می دونین که کم کم داشتم نویسنده می شدم ولی تو این مدت فسردگی شاعر هم شدم و جالب تر اینکه موضوع شعرام هم باز خداست و کمتر شعرام عشقولانه ایه خیلی دلم می خواست یه سری از شعرامو اپدیت کنم ولی چون قراره 

اشعارم رو هم جمع شه و بعد اگه خدا بخواد چاپ شه خیلی ها مخالفت کردن

ولی یکی از معلمام حالمو بد گرفت پر رو پر رو برگشت گفت شعرات پختگی شعر یه شاعر رو نداره ولی نثر هات خیلی دلچسبه   یکی نبود بهش بگه آخه نابغه مگه من چند وقته که دارم شعر می گم که از من اینجوری انتظار داری؟

بدرووووووووووووود

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:49  توسط فرناز | 

سلام به همه دوستان

بچه ها واقعا شرمنده از اینکه این روزا پستی نداشتم و کم تر تو صحنه بودم

و بعد هم یه معذرت خواهی به خاطر اینکه این روزا کم تر به وبلاگ های دوستانم

سر زدم . باید بگم که به جان خودم بی معرفت نشدم ، فقط یه کم  سرم شلوغه

که اونم تا چند وقت دیگه درست می شه .

واما از مشکلاتم بگم براتون : اول اینکه از امروز تا دقیقا دو هفته ی دیگه بکوب    پشت سر هم امتحان دارم . که با عنوان امتحان معرفی واسه امتحانات نهاییمونه

و برای منی که اصلا از اول سال تا حالا مثل آدم درس نخوندم خیلی حیاتیه

( ولی خودمونیما امتحان امروزمو خیلی توپ دادم ) ابا مثلا امسال می خوام

دیپلم بگیرما .

راستی دیپلم چه رنگیه؟؟!!!!!

واما مشکل بعدیم یه شکست عشقیه که زیاد تو جزئیاتش نمیرم . فقط اینو بگم     که تو این مدت داغونم کرد و کمرمو شکست ولی مهم نیست (یعنی خیلی مهمه )

ولی ایول به خودم با خودم خوب کنار اومدم تا حالا و خداییش خدا هم خیلی هوامو داشت ، از یه طرف دیگه مرگ دوستم بود که اونم یه جور دیگه حالمو گرفت . حالا

اینو بی خیال ، فکرشو کنین که تازه تازه داشتم به خودم می اومدم و روحیه می گرفتم که عید تموم شد و  رفتیم مدرسه ، از اینجا به بعدشه که زندگی تازه

شیرین می شه!!!!

کلاسا شروع شد ما 20 نفر سر کلاس حاضر شدیم (19 نفر ، یکیمون رفت اون دنیا )

حالا مگه میشه تو اون گلاس نشست ؟؟؟؟  یه مشت آدم دپرس و غم زده و از همه سخت تر واسه معلما بود که باید با 19 تا دختر دپرس کنار می اومدن و خودشونو کنترل می کردن و که مثلا گریه نکنند و یا از کلاس نرن ولی با این همه الان شرایط

بهتره و وضع کلاس مناسبه . و خودم هم دوباره برگشتم به خودم (یعنی شدم همون فرناز شاد و شنگول و مسخره و قرتی و یه کمی لوس و ....)

خلاصه که باید بگم واسه پست بعدی یه سری شعر و ترانه (شکست عشقی )

تهیه کردم که حتما تا چند روز دیگه ارسال می کنم و بعدش سفت می چسبم

(یعنی چسبیدم) به درس و مشق و زندگیمو خدا و بقیه ی کارای عقب افتاده ام

یعنی اینکه کمتر میام این ورا فقط میام نظرات و چک می کنم و میرم و ایشالا بعد

از امتحانای خرداد دوباره میام تو صحنه .

برام دعا کنیدامتحانام و خوب بدم و ...............

راستی یکی از دوستان تو پست قبلی (روشهای جلو گیری از بی شوهری)

پرسیده بود که کدوم روشو خودم امتحان کردم ؟؟؟!!!

من از اون روشا استفاده نکردم یه روشه جالب تر امتحان کردم که جوابش زیاد دووم نداشت . می گن اگه از ماشین عروس گل بکنی بختت وا می شه ، من از ماشین عروسی خواهرم کندم و بخته هم وا شد (گشاد شد) اما زودی هم بسته شد (البته تقصیر خواهر طرف بود بهتره بگم قسمت نبود) .

اینم می گم واسه خداحافظی که یه کم بخندین

یه یارو عزراییل و می بینه و از ترسش یه پفک می گیره و می ره مهد کودک می بینه عزراییل تا اونجا دنبالش اومده . به عزراییل می گه ببین

من بچه ام ، عزراییل هم می گه باشه عزیزم پفکتو بخور بریم دردر (بازم دمش گرم وقت داده یارو پفکشو بخوره)

 

بدروووووووووووووووووووووووووووود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:44  توسط فرناز | 

درود به همه ی دوستای عزیز

من امروز نمی خوام از مرگ و ناراحتی و عزا حرف بزنم بلکه می خواستم قبل از هر چیزی از چند تا دوست عزیزی معذرت بخوام که تو نظرات بهم گفته بودند از گذاشتن جوک ها تو وبلاگ پرهیز کنم چون از به مسخره گرفتن بقیه دوستان هم وطن خوششون نمیاد ، البته راست هم می گن با هم خندیدن بهتر از به هم خندیدنه . با وجود اینکه هنوز خیلی دیگه جوک دارم اما به خودم قول دادم دیگه از این جور جوک ها تو وبلاگم نذارم . ولی به جاش یه مطلب پایین گذاشتم که به نظر خودم قشنگه دوست داشتین بخونید ، ممکنه به دردتون بخوره! ! ! ! !

 

راستی باید بگم که این مطلبو مدتها پیش از سایت باحال به اسم ایران ایران گرفتم .

 

8روش مفيد برای جلوگيري از بي شوهري!!

 

در راستاي اينکه بحران بي شوهري در جامعه امروز بوجود آمده کليه خانمهاي محترم مي تونن از روش هاي زير استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .

۱. روش کوزه ايي : همان روش قرن هاي قديم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه مي رفت پسر به کوزه مي خوره کوزه بشکست و بعد چنين گفته اند که : اگر با من نبودش هيچ ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي نتيجه گيري : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشي شدن آبه .

۲. روش عرفاني : چهل شبانه روز جلوي خونه رو آب و جارو ميکني و ده تا شمع روشن ميکني شکلات بين مردم تقسيم ميکني تا مرد آرزوهات بياد. نتيجه گيري : در صورت کمبود شمع ميتونين فانوس هم روشن کنين .

۳. روش سوسکي : بخاطر ترس از يه سوسک که حتي ميتوني خودت اون رو تو خونه يا کوچه کار بزاري همچين محکم ميپري تو بغلش و بهش مي چسبي که هيچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه . نتيجه گيري : با تشکر از کليه سوسک هاي محترم مقيم مرکز و حومه .

۴. روش تيپ : انواع تيپ هاي مختلف روي خودت پياده ميکني بيست و دو کيلو لوازم آرايش روي خودت خالي ميکني و سعي ميکني تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوري که هرکس که تو خيابونه مجبور بشه حتما يک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خيابون مي ايستي تا شوهر مناسب سوارت کنه . نتيجه گيري : خطر احتمال از بين رفتن آبروي چندين و چند ساله تان وجود دارد

 اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نيست اين دفعه !

۵. روش خر خوني : تو کلاس و مدرسه و دانشگاه نمره بيست کلاس ميشي بلاخره تو کل سال هاي مدرسه يه خر خون ديگه پيدا ميشه که بياد سراغت و باعث بشه که نترشي . نتيجه گيري : اگه شوهر پيدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدين و بعد ترک تحصيل کنين.

۶.روش مايه داري : با دوستان توي انواع پارتي هاي شبانه و پيست هاي اسکي و باشگاه هاي بيليارد و بولينگ هر کوفت و زهر مار ديگري که ميتوني شرکت ميکني و حواست فقط به يه شوهر مناسب هست تا چيز هاي ديگه . نتيجه گيري : سعي کنين هميشه چند ميليون در کيف خود داشته باشين.

7. روش فاميلي : يه کاغذ بر ميداري و اسم تمام پسرهاي فاميل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش مي نويسي بعد شروع به بررسي و تفکيک ميکني و اونهايي که شرايط را دارن رو انتخاب ميکني و يه برنامه ريزي براي عمليات تاکتيکي که بلاخره يه کدوم رو خفت کني . نتيجه گيري : مي تونين روي يه بچه پنج ساله براي بيست سال آينده برنامه بريزين.

8. روش نامردي : جلوي يکي از اين ماشين هاي پليس يه دفعه مي پري پسره رو ميگيري تو بغلت و دستت رو ميکني تو دستش و ازش... (سانسور ) ميگيري تا بعد از تعهد توي کلانتري مجبور بشه که باهات ازدواج کنه . البته اين روش براي اونهايي است که از کليه روش هاي بالا نا اميد شده اند

 

 بدرود

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 22:32  توسط فرناز | 

سلام به همگی

امیدوارم حالتون خوب باشه و تو سال جدید خبر های خوب شنیده باشید

من بعد سال تحویل تو دریا و طبیعت بودم ولی از وقتی رسیدم تهران زیاد خوب نیاوردم ولی به فال نیک می گیرم مثلا همین مرگ دوستم رو می گم شاید خدا خواسته یه تلنگری باشه واسه من و امثال من .مهم نیست . می خواستم تو این پست از دلم حرف بزنم و از مرگ دوستم و قصدم هم ناراحت کردن شما نیست بلکه می خوام با این حرفا یه کم سبک بشم .

الان که دارم این حرفا رو تایپ می کنم چشمام هر کدوم مثل یه کاسه ی خونه و دماغم هم درست اندازه ی یه گلابی قرمز ، آخه دیروز تا حالا خیلی گریه کردم آخه دیروز رفته بودم قصال خونه و قبرستون اگه پست قبلی رو خونده باشید می فهمید چرا؟

گفته بودم که دوستم مرده اما حالا می خوام دقیق تر و با جزئیات کامل بگم .

دیروز که رفتیم بهشت زهرا فهمیدیم اینا هشت نفر بودن که مردن یعنی دوستم الهه که 17 ساله بود باباش عباس آقا ، مامانش که بهش می گفتیم مریم جون ، داداشش محمد امین که 10 ساله بود ، پدر بزرگ و مادر بزرگ مادریش ، داییش که اونم همسن ما یعنی 17 ساله بود و پسر عموش مهدی که 24 ساله بوده .

حالا می خوام بگم که این مرحومین چه جوری مردن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینا که داشتن از بندر خمیر (جنوب ایران ) بر می گشتن به سمت تهران ، ماشین که از این ون ها بوده خراب می شه ، البته باید بگم که ماشین مال پسر عمو هه بوده و تازه گرفته بوده از این ماشین جدید ها که بهش می گن ون .خلاصه ماشین که خراب می شه یه راننده تریلی میاد به اینا مثلا کمک کنه ما شین اینا رو وصل می کنه به تریلی و راه می افته سر پیچ که می رسه طناب یا اون زنجیری که ماشینا به هم وصل بود پاره می شه و اونا می افتن تو دره و ......................

خلاصه که ما (جمعی از دوستان ) به همراه مادرامون که همه با هم در ارتباطیم دیروز رفتیم بهشت زهرا (قبرستون ) و قصال خونه از ساعت نه صبح تا چهار بعد از ظهر اونجا بودیم منتتظر جنازه ها ، حالا هی راه به راه از هرمز گان ما شین ها مرده می آوردن . دیگه ببینید ما چند تا رفیق با 2 تا خاله ی باز مانده از خانواده ی دوست مرحومم چه حالی داشتیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو اون جمع من مثل همیشه من مثلا از همه با روحیه تر بودم ، تاحالا هرگز کسی اشکهای منو ندیده واسه همین هم دیروز مامانای بچه ها به مامانم می گفتن دختره تو چرا انقدر سوز ناک گریه می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو اون جمع که هم غریبه بود و هم آشنا من برگشتم با همون هق هق و گریه گفتم می گن دختر گریه کن باباشه اما حالا واسه بابای الهه کی می خواد گریه کنه ؟؟

اینو که گفتم انگار کل بهشت زهرا با هم گریه کردنو شروع کردن .

موقعی که تو قسمت کامپیوتر بهشت زهرا داشتن اسم مرده های شسته شده رو می نوشتن اسم کل اون شش تا مرده ی این خانواده رو نوشتن ولی بعد از چند تا مرده ی دیگه اسم الهه رو با باباش با هم زدن .باور می کنین  تو اون حال انگاری واستاده بود با باباش بیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه خیلی دارم حرف می زنم و باعث سر درد شما می شم     نه؟

خلاصه که دیروز از بین اونا پدر بزرگ و مادر بزرگ و دایی شو دفن کردن ولی خودشو  بابا ، مامانشو ، داداشو ، پسر عموشو امروز دفن می کنن و من الان جای انکه اونجا باشم اینجا در کنار شما هستم ، یعنی خانواده منو امرووز نبردن آخه دیروز گفتن فردا دختر ها رو نیارین الهه و مادرش و پسر عموش تیکه تیکه شدن و اصلا قرار نیست اونا رو بشورن و چون قبل از رفتن به اون مسافرت کوفتی واسه خودشون قبر خریدن و برای همین اون پنج نفر امروز دفن می شن .

وای من امروز خیلی حرف زدم می دونم حوصلتون سر رفت رلی به خدا به جز این بلاگ و شما چند تا دوست کس دیگه ای رو ندارم .

تا ارسال پست بعدی اگه زنده بودم بدرود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:22  توسط فرناز | 

سلام به همه دوستان

قبل از هر چیز باید بگم قدر همدیگر و بدونیم . می دونید چرا اینو می گم ، چون در کمتر از نیم ساعت پیش یه خبر خیلی بد و ناراحت کننده شنیدم دوست ندارم بگم شما هم  ناراحت شید ، ولی خبر مرگ شنیدم . مرگ یکی از همکلاسی هام ، باور نمی کنید الان که دارم این چیزا رو تایپ می کنم تمام موهای بدنم راست وایستاده

و هنوز تو شوک موندم . نمی دونم چی باید بگم خیلی داغونم . 1 هفته قبل از عید همین دوست خدا بیامرزم تولدش بود یادش به خیر چه مهمونی با حالی بود . می خواین بدونین چه جوری مرده ؟

اول عید الهه (همین خدا بیامرز ) با خانوادش می رن مسافرت جنوب و بندر عباس و کیش و اون طرفا موقع برگشت پسر عموش هم تو ماشین اینا بوده و تصادف می کنن و همشون جا به جا می میرن . وای الان که دارم فکر می کنم نمی دونم چه جوری بعد از عید می شه تو اون کلاس نشست ، یعنی دیگه بعد از اون رو نیمکت بقلی من کی به جای اون می خواد بشینه؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان که دوستام زنگ زدن ، خبر رو به من دادند نمی دونید چه حالی شدم . الان که خودم مریض شدم و از قبل عید تا حالا نزدیک شش کیلو لاغر شدم . واقعا که وب چه چیزیه خوبیه من اگه الان همین وب رو نداشتم که توش حرفای دلم رو بنویسم حتما

دق می کردم . برام دعا کنید و از خدا بخواید صبر منو زیاد کنه با نظراتون خوشحالم کنید .

دوستون دارم              قدر همو بدونیم

 راستی یه چند روزی ممکنه نباشم ُ فردا جنازه ها رو میارن تهران و بعدش همش با

دوستام هستم و ..................................

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:32  توسط فرناز | 

 

از رشتیه می پر سن فرق زن با ما شین چیه؟ می گه ماشین که خراب شه فقط خرج زن که خراب شه کمک خرج

 

 

 

 

اماکن دیدنی رشت:

1- کلوچه پزی پسر و پدران

2- کتیبه زن با وفا

- 3مجسمه مرد با غیرت

4- میدان شهید حلال زاده

5- پارک زیبا دماغ

 

 

رشتیه میره خونه می بینه خانومش لخت نشسته می گه  اوووووووووووووو  

خانوم جان چرا لخت نشستی می آخه من که لباس ندارم آقا .آقاهه در کمد رو باز می کنه میکنه می گه این 1 دست ، 2 دست ، 3 دست لباس ، اکبر آقا برو اون طرف ، 4 دست ، 5 دست لباس

 

رشتیه یه بچه داشته خیلی نحس بوده اسم هر کی رو که میا ورده فرداش طرف می مرده یه روز بچه هه می گه بابا ، باباش می زنه تو سرش می گه ای وای تا فردا می میرم صبح که بلند می شه می بینه اعلامیه ی شوهر همسایه هرو دیواره

 

به رشتیه می گن سخت ترین سوال کنکور چی بود ، می گه نام پدر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:22  توسط فرناز | 

سلام بچه ها

این مطلبی که الان گذاشتم یه فقط به خاطر تو دیگه است مثل اون شعر محسن چاوشی  چون یکی از بچه ها ازم خواسته بود گذاشتمش اما این بار فرق می کنه

این شعرو یکی از دوستام خواسته که بذارمش  تو وبلاگم . و اما از این دوستم بگم که این دوست عزیز من الان حال جالبی داره یعنی عاشق شده و دیگه بقیه شو خودتون  بخونید و تا ته قضیه رو خودتون برید . اما تازه اول راهه یکم که بیاد جلو و از عوارضی شهر عشاق رد شه می فهمه که چه خبره . خوب بگذریم دیگه شعر رو بخونید و نظراتتون رو حتما بگین هم من و هم اون عاشق تازه وارد حتما از نظرات

شما خوشحال می شیم . فعلا بای

 

 

 

گفتم نرو پرپر مي‌شم

گفتي ميخوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم

گفتي ميخوام تنها باشم

گفتم دلم

گفتي بسوز

گفتم يه عمري باز هنوز

گفتم پس عمرم چي ميشه

گفتي هدر شد شب و روز

 

واي دلم

 

گفتم آخه من داغون ميشم

گفتي به من خوش ميگذره

گفتم بيا چشمام به تو

گفتي آخه كي ميخره

گفتم منو جنس ميديدي

گفتي آره بي قيمتي

گفتم يه روز من كسي بودم

با من نكن بي حرمتي

 

گفتم صدام ميميره باز

گفتي به درد بسوز، بساز

گفتم حالا كه پير شدم

گفتي كه از تو سير شدم

گفتم تمنــــا ميكنم

گفتي ميخوام خوردت كنم

گفتم بيا بشكن تنو

گفتي فراموش كن منو

گفتم تمنا ميكنم

گفتي ميخوام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 21:45  توسط فرناز | 

سلام به همه ی دوستای گلم

من دیشب تقریبا همین موقع رسیدم تهران ولی انقدر خسته بودم نتونستم اپ کنم آخه تو راه برگشت خیلی شیطنت کردم و خیلی حال داد آخه تو مسافرت عید امسال تو تا پا داشتم مثل خودم . ولی در کل سفر خاطره انگیزی بود و خیلی خوش گذشت و جای همه ی شما دوستان بسیار خالی بود .من یه سری جوک از همشهری های خودم چند وقت پیش گذاشته بودم و بچه ها ، یعنی دوستای جدیدم که خونده بودند خیلی خوششون اومده بود و خندیده بودند و البته که هدف من هم همین بود . واما حالا از شمال و رشت و لنگرود اومدم شرایط حکم می کنه که برم سراغ رشتی ها و البته باید بگم که موضوع ......... رشتی ها در این سفر کاملا به من اثبات شد. می گین چه جوری حالا تو این خاطره بخونید تا به شما هم ثابت شه. من با مامانم و خواهر و برادرم و یکی از دوستان که هم سن خودمه تقریبا کنار دریا ایستاده بودیم می خواستیم قایق سوار شیم بریم وسطای دریا منتظر بودیم که یه خانواده دیگه بیاد تا ظرفیت قایق تکمیل بشه زد و تو همین موقع یه خانواده ی رشتی اومدند و آقاهه برگشت با اون لهجه ی قشنگش به خانومش گفت : خانوم جان می خوای چونه مونه بزنی بیا الان برو ها . وای جاتون خالی دیگه تو اون لحظه من و احسان (همون دوستمون که گفتم ) وایستاده بودیم ور دل هم و می خندیدیم . آخه همون روز هم من و با احسان و مامان و باباش رفته بودیم مرکز شهر و خیلی به این موضوع دقت کردیم و واقعا به نتایج قشنگی دست یافتیم . خوب دیگه من برم و تا آخر امشب جوک های محدوده ی شمال کشور رو آماده کنم .فعلا بای

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 19:43  توسط فرناز |